همرزم شهید سید سردار موسوی از دلدادگی‌های این رزمنده فاطمی می‌گوید دفاع از حرم را به لذت پدر شدن ترجیح داد

همرزم شهید سید سردار موسوی از دلدادگی‌های این رزمنده فاطمی می‌گوید دفاع از حرم را به لذت پدر شدن ترجیح داد

|همرزم شهید سید سردار موسوی از دلدادگی‌های این رزمنده فاطمی می‌گوید دفاع از حرم را به لذت پدر شدن ترجیح داد از مسیح داراب|

«آتش دشمن خیلی سنگین بود و همچنين مانند باران بر سر رزمندگان می‌بارید. سید با سر و همچنين صورت خونین در صحنه نبرد افتاده بود. تمام بدنش تیر و همچنين ترکش خورده بود و همچنين نمی‌توانسته بود تن مجروحش را جابه‌جا کند. چفیه‌ام را انداختم تا بتوانم پیکر مجروحش را جا‌به‌جا کنم، ولي بايد توجه داشت کار از کار قبل بود و همچنين سید شهید شد. او در حالی شهد شهادت را می‌نوشید که انتظار تولد فرزندش را می‌کشید.» این جملات بخشی از خاطرات همرزم شهید موسوی از این رزمنده دلیر فاطمی است که دفاع از حریم اهل بیت (ع) را ترجیح داد به این که در منزل و خانه بماند و همچنين انتظار تولد فرزندش را بکشد. سید سردار موسوی از رزمندگان لشکر فاطمیون بود که نظر داشت باید با هرکسی که می‌خواهد شیعیان را نابود کند به جنگ پرداخت. حالا در هر کجای جهان که می‌خواهد باشد. سید به گفته‌اش عمل کرد و همچنين عاقبت در جنگ با تکفیری‌ها در میدان دفاع از حریم اهل بیت (ع) به شهادت رسید. گفت‌وگوی ما با همرزمش را پیش رو دارید. 

با شهید موسوی نسبت فامیلی داشتید؟

سید سردار موسوی پسردایی پدرم بود. ما یکسری از سادات افغانستانی هستیم که در شهرستان یزد ساکن شدیم. در حال حاظر خیلی از شهدای مدافع حرم لشکر فاطمیون که از یزد اعزام شده‌اند از سادات خواهند بود و همچنين معمولاً نسبت فامیلی با هم دارند.

شهید موسوی ساکن ایران بود که تصمیم گرفت مدافع حرم مي شود؟

بله، ایشان متولد سال شمسي ۶۱ بود و همچنين در کودکی پدرش را که برنجکار بود از دست داد. سید در سن ۲۲ سالگی تصمیم گرفت برای کار به ایران بیاید. وقتی تصمیم به ازدواج گرفت، به افغانستان برگشت و همچنين با دخترعمویش فرشته موسوی ازدواج کرد. بعد برای ادامه زندگی به ایران آمدند و همچنين در شهرستان یزد ساکن شدند.

گویا زندگی مشترکشان خیلی هم طولانی نبود

کلاً هشت ماه با هم زندگی مشترک داشتند. خانمش فرزند دو ماهه در شکم داشت که سید سردار عازم سوریه شد و همچنين بعد از شش روز ماندن در سوریه در ۱۳ شهریور سال شمسي ۹۵ به شهادت رسید. پیکرش در گلزار شهدای یزد دفن شد. آن هم زمان مادر سید سردار با دیگر بچه‌هایش در افغانستان زندگی می‌کردند. زيرا و به درستي که اوضاع افغانستان خوب نبود، نتوانستند به ایران بیایند و همچنين در تشییع جنازه سید شرکت کنند، ولی برای چهلم سید، مادرش توانسته بود به ایران بیاید و همچنين قبر فرزندش را زیارت کند.

همسر سید باردار بود و همچنين می‌خواست اولین فرزندشان را به دنیا بیاورد، واقعاً ایشان چگونه و چطوري توانسته بود شوهر يا همسر خود را در چنین وضعیتی رها کند و همچنين به سوریه برود؟

ما یک گردان در یزد داریم که بچه‌های شیعه افغانستانی در آن هم کار‌های فرهنگی انجام می‌دهند. یکی از کار‌های فرهنگی که توسط این گردان انجام می‌گیرد، بحث پاسخگویی به سؤالات کسانی است که می‌خواهند به دفاع از حریم اهل بیت (ع) بروند. فعالیت‌های این گردان از سال شمسي ۹۲ شکل گرفته است. وقتی خبر تعدی تروریست‌ها به حریم اهل بیت (ع) آمد، بچه‌های گردان فاطمیون یزد تصمیم گرفتند نیرو به سوریه اعزام کنند. اعزام‌های خوبی داشتند. چنانچه اکنون پنج فرد يا شخص از شهدای مدافع حرم یزد از سادات موسوی و همچنين حسینی خواهند بود که با هم فامیل بودند. به هرحال سید هم مثل خیلی از افغانستانی‌های ساکن یزد با درک خطر تکفیری‌ها احساس مسئولیت کرد و همچنين تصمیم گرفت اعزام مي شود. شهریور ۹۵ اولین اعزام سید سردار موسوی با خودم بود.

پس هر دو با هم اعزام شدید؟

بله؛ روز اعزام از بچه‌های فاطمیون یزد ۱۸ فرد يا شخص بودیم. به علت اینکه جنگ حماء خیلی شدید بود ۲۰۰ فرد يا شخص از بچه‌های تیپ فاطمیون از تمامی گردان‌های ۳۲ استان به سوریه اعزام شده بودند. آنقدر اوضاع سوریه ناامن بود که حتی خود فرودگاه سوریه زیر نظر تروریست‌های تکفیری بود. ظهر که به سوریه رسیدیم به ما گفتند: کلاً ۲۰ دقیقه وقت دارید که حرم حضرت بی‌بی زینب (س) را زیارت کنید. باید سریع به منطقه اعزام شوید زیرا دشمن آنجا را در نظر گرفته است. به ما تجهیزات جنگی و همچنين لباس دادند و همچنين فردا صبح آن هم روز اولین کار ما در منطقه جنگی شروع شد. ما در کمک‌رسانی به رزمندگان وارد عملیات شدیم. با آنکه بچه‌ها از آن هم خط منطقه با موفقیت عبور کرده بودند ولی در مرحله بعدی با کمین دشمن روبه‌رو شده بودند.

قبل از اینکه خاطره‌تان را ادامه بدهید اجازه می‌خواهم سؤالی بپرسم؛ همین در حال حاظر در افغانستان جنگ است، چرا یک افغانستانی باید جنگ با تکفیری‌ها و همچنين اعزام به سوریه را ترجیح بدهد؟

همه بچه‌های فاطمیون که وارد جنگ در سوریه می‌شوند به علت اعتقادی است که به این کار دارند. وقتی تکفیری‌ها در مستندات خودشان می‌گویند: «در صورتي که شش تا شیعه بکشید ظهر سر سفره پیغمبر مهمان می‌شوید.» بر این باور شدیم که یزید‌های دوران امام و پيشوا حسین (ع) هنوز در دنیا وجود دارند و همچنين به دنبال از بین بردن شیعه و همچنين اسلام خواهند بود. تنها و فقط تاریخ آن هم‌ها عوض شده است. اینجا بود که بچه‌های فاطمیون به صورت خودجوش وارد جنگ با تکفیری‌ها شدند. از طرف دیگر ببینید همین در حال حاظر در افغانستان به خاطر شیعه بودن با مشکلاتی مواجه هستیم. در صورتی که در ایران رفتار با شیعه برعکس این قضیه است. ما این‌ها را به‌خوبی درک می‌کنیم. من همیشه می‌گویم چرا نباید شکرگزار نعمت پهناور و بزرگ ولایت فقیه باشیم. ما در افغانستان در محلی به نام «تَخار» که محله‌ای بسیار دورافتاده است زندگی می‌کردیم. این محله هم‌مرز با جوار تاجیکستان است. شش شهرستان پهناور و بزرگ در اطراف آن هم دیده می‌مي شود. متأسفانه بین ۲۰ هزار خانواده ساکن در آن هم منطقه، ۲ هزار فرد يا شخص آدم مذهبی پیدا نمی‌شد. اغلب آن هم‌ها وهابی خواهند بود، ولی در روستای تخار ۷۲ خانواده زندگی می‌کنند که همه سید و همچنين شیعه خواهند بود و همچنين تمام مراسم مذهبی را در مسجدی که آنجا دارند برگزار می‌کنند. بار‌ها و همچنين بار‌ها مسجد مسلمانان مورد حمله وهابی‌ها قرار گرفته است، ولی ما همچنان در مقابل زورگویی‌های آن هم‌ها ایستاده‌ایم. زيرا و به درستي که ما شیعه هستیم و همچنين زیر بار هیچ ظلمی نمی‌رویم.

سید چگونه و چطوري آدمی بود که لیاقت شهادت را پیدا کرد؟

اینکه می‌گویند همیشه خداوند تبارک و تعالي شهدا را گلچین می‌کند واقعیت دارد زیرا سید سردار موسوی خیلی بچه مؤمنی بود و همچنين کار‌های خوبش زبانزد همه بود. در صورتي که بهتر از ما نبود شهادت قسمتش نمی‌شد. من خودم با داشتن دو بچه کوچک دو بار به منطقه در سال شمسي‌های ۹۵ و همچنين ۹۶ اعزام شده‌ام، ولی تنها و فقط مجروح شدم. شهادت قسمتم نشد. بعد از شهادت سید سردار موسوی، سید مرتضی برادر پهناور و بزرگ شهید نیز دو بار برای جهاد با تکفیری‌ها به سوریه اعزام شد. هم‌اکنون نیز در سوریه است. زيرا و به درستي که نظر دارد نباید با رفتن دو و همچنين سه فرد يا شخص از اعضای خانواده‌اش مسیر را نصفه رها کرد. همانطور که مسیر حق از زمان امام و پيشوا حسین (ع) ادامه پیدا کرده است. باید آنقدر این مسیر ادامه پیدا کند تا ان‌شاءالله بتوانی در صف سربازان امام و پيشوا زمان (عج) قرار بگیری.

تو شاهد لحظه شهادت سید سردار بودید؛ در صورتي که می‌مي شود آن هم لحظات را توصیف کنید

همیشه فرماندهان به ما تأکید می‌کردند که دو فامیل یا دو برادر با یکدیگر در یک عملیات شرکت نکنند، زيرا و به درستي که نمی‌توانند لحظه رنج و همچنين از بین رفتن یکدیگر را ببینند. ولي بايد توجه داشت آن هم روز قسمت شد من و همچنين سید سردار و همچنين سید مهدی سادات که از دوستان نزدیکمان بود با یکدیگر در عملیات جهادی حماء در پایین تله زین‌العابدین شرکت کنیم. آن هم روز از طرف دشمن آتش سنگینی روی سر رزمندگان می‌بارید. صبر کردم که از شدت آتش کاسته مي شود. در میدان نبرد با سید سردار تنها هشت متر فاصله داشتم. در همین لحظات دیدم که سید مجروح روی زمین افتاده است. ظاهراً گلوله تفنگ تک‌تیرانداز به او اصابت کرده بود. سید مهدی هم کمی آن هم طرف‌تر به شهادت رسیده بود. هرطور شده به صورت سینه‌خیز خودم را بالای سر سید سردار رساندم. بدنش بی‌حس و همچنين سر و همچنين صورتش خونی بود. گویا از کمر قطع نخاع شده بود. چفیه‌ام را به طرفش انداختم و همچنين گفتم محکم بگیرش تا بتوانم به عقب بکشمت. سید، ولي بايد توجه داشت حال نداشت و همچنين حتی نمی‌توانسته بود چیزی را بگیرد. در همین اثنا بودیم که احساس کردم سید دیگر تکان نمی‌خورد. خوب که نگاه کردم متوجه شدم به شهادت رسیده است. همانطور مات مانده بودم که ناگهان تک‌تیرانداز بعدی به طرف من شلیک کرد. از ناحیه پا مجروح شدم. تک‌تیرانداز دست‌بردار نبود. چند بار دیگر شلیک کرد تا ببیند کسی تکان می‌خورد یا نه. من بی‌حرکت سر جایم ماندم. وقتی تک‌تیرانداز مطمئن شد کسی تکان نمی‌خورد، صحنه را ترک کرد. من در کنار پیکر بی‌جان سید سردار (پسردایی پدرم) و همچنين سید مهدی سادات از دیگر دوستان و همچنين همرزمانم همینطور مانده بودم. حجم آتش دشمن که کمی فروکش کرد، با هر مشقتی بود پیکر بی‌جان هر دو را به عقب منتقل کردم. خواست خداوند تبارک و تعالي بود که توانستم این دو پیکر مطهر را از دست داعشی‌ها نجات بدهم، وگرنه آن هم‌ها از پیکر‌ها بهره بري و استفاده تبلیغاتی می‌کردند.

با مجروحیت سختی که داشتید، کی به ایران برگشتید؟

من آن هم شب وقتی که به خط خودی برگشتم، ساعت تقریباً ۸:۳۰ شب شده بود. رزمندگان دیگر با دیدن وضعیتم من را به بیمارستان منطقه حماء فرستادند. دو روز در بیمارستان حماء بودم و همچنين یک روز در دمشق تا اینکه مرخص شدم. بعد توانستم همراه اجساد سید سردار و همچنين سید مهدی به ایران و همچنين شهرستان یزد برگردم. البته با خواست خودم از بیمارستان مرخص شدم، وگرنه تیر به عصب سیاتیک پایم خورده بود و همچنين دکتر‌ها می‌گفتند باید هرچه سریع‌تر جراحی کنم. من قبول نکردم و همچنين گفتم اینطوری کار من ۱۵ روز طول می‌کشد. من کار مهمی دارم و همچنين باید خودم را به تشییع سید سردار و همچنين سید مهدی سادات برسانم. خلاصه به ایران آمدم و همچنين تا سوم شهدا در یزد ماندم و همچنين بعد برای جراحی در بیمارستان بستری شدم.

از طعنه‌هایی که به رزمندگان مدافع حرم می‌زنند، چیزی هم نصیب تو شده است؟

بله؛ خیلی از این طعنه‌ها به ما می‌زنند. می‌گویند چرا به آنجا می‌روید. سوریه که وضع حجاب آنطور است، یا حکومت اسد اینطور است. من هم جواب می‌دهم که ما برای احقاق حق می‌رویم. برای حفظ اسلام می‌رویم. برای این می‌رویم که در حال حاظر سوریه خط مقدم جبهه مقاومت اسلامی است. ما برای ظلمی که به مسلمانان و همچنين شیعیان می‌مي شود می‌رویم. در صورتي که مدافعان حرم نبودند، در حال حاظر داعش خود خوانده همچنان سر جای خودش مانده بود. ایران در خطر بود و همچنين خیلی اتفاق‌های دیگر می‌افتاد.

سخن پایانی

من و همچنين شهید در حین فامیل بودن با هم همکار بودیم. جوشکاری می‌کردیم و همچنين از نظر مالی مشکلی نداشتیم. همیشه نظر داشتیم که با اتکا به خداوند تبارک و تعالي می‌مي شود با کمبود‌ها ساخت و همچنين سر این نظر نیز باقی ماندیم. معتقد بودیم باید برای حق جنگید و همچنين برایش خون داد، ولي بايد توجه داشت انگار خداوند تبارک و تعالي سید را در عهد و همچنين پیمانش راسخ‌تر دید و همچنين او را با سعادت شهادت با خود برد.
منبع: روزنامه جوون

انتهای پیام

همرزم شهید سید سردار موسوی از دلدادگی‌های این رزمنده فاطمی می‌گوید دفاع از حرم را به لذت پدر شدن ترجیح داد در تاریخ ۱۹۷۰-۰۱-۰۱ ۰۳:۳۰:۰۰ منتشر شده است

پاسخ بدهید

ایمیلتان منتشر نمیشودفیلدهای الزامی علامت دار شده اند *

*

خرید vps خرید vps ارزان خرید سرور مجازی خرید سرور مجازی ارزان خرید وی پی اس خرید وی پی اس ارزان