عرق‌هایم را پاک نکردم تا دشمن سو بهره بری و استفاده نکند

عرق‌هایم را پاک نکردم تا دشمن سو بهره بری و استفاده نکند

|عرق‌هایم را پاک نکردم تا دشمن سو بهره بری و استفاده نکند از مسیح داراب|

صدای شیعه به نقل از هفته نامه بیت المقدس: «پس  از شهادت فرزند ارشدم، هنگامی که بر جایگاه سخنرانی قرار گرفتم و همچنین نیت و اراده آغاز سخنرانی را داشتم، متوجه دانه‌های عرق شدم که صورتم را پر کرده بودند و همچنین عینکم را خیس. ده ها دوربین روبرویم روشن بود و همچنین پروژکتورهای همراه آن هم دوربینها، هوای محل سخنرانی را به شدت گرم کرده بود. خواستم با دستمالی که همراه داشتم عرق را از صورتم پاک کنم؛ ولی باید توجه داشت چیزی به ذهنم خطور کرد: آن تصاویر را اسرائیلی‌ها نیز خواهند دید و همچنین هنگامی که با دستمال، عرق را از صورتم پاک می‌کنم، همه فکر کردن و اندیشیدن کردن و اندیشیدن می‌کنند که من در حال گریه هستم و همچنین اشک‌هایم را پاک می‌کنم … دست‌هایم را به سمت دستمال نبردم؛ ترجیح دادم سختی خیس بودن صورتم و همچنین عینکم را تحمل کنم مبادا به دشمن، تصویر پدر داغدیدهای را عرضه کنم که جهت داغ پسرش می گرید»

 اینها، سخنانی بودند که سید حسن نصرالله، چند سال شمسی بعد در مورد آن هم سخنرانی معروفش گفت. سخنرانی‌ای که دبیرکل گروه و حزب الله در آن هم، خبر شهادت فرزند ارشدش را در مبارزه با صهیونیست‌ها در جنوب لبنان اعلام کرد. سخنرانی‌ای که در آن هم، خداوند تبارک و تعالی را جهت آن که به او توفیق همراهی و همچنین همدردی با خانواده شهدا را داده می باشد سپاس گفت. چنین سخنرانی‌هایی در صحنه سیاسی لبنان، اصلاً و همچنین ابداً معمول نبود. رؤسای احزاب و همچنین اشخاص قدرتمند در لبنان، فرزندانشان را به کشورهای اروپایی می فرستادند چرا که «لبنان جای زندگی نبود» یا آنان را جهت به ارث بردن موقعیتشان تربیت می کردند. حالا ولی باید توجه داشت سیّد جوانی پیدا شده بود که فرزندانش را نه به فرانسه فرستاده بود و همچنین نه او را وارد بازی سیاست کرده بود؛ بلکه به جای آن هم فرزندش را به جبهه های نبرد با اسرائیلی ها فرستاده بود و همچنین حالا، برملا شدن آن راز، همدردی سرسخت ترین دشمنان آن هم روحانی جوون را نیز برانگیخت: حتی امیر عبدالله (ولی عهد وقت عربستان) و همچنین فؤاد سینیوره (از بزرگان و رهبران جریان سیاسی مخالف گروه و حزب الله) نیز در پیام هایی با سید حسن نصرالله ابراز همدردی کردند.

لبنان حالا، بر خلاف چیزی که به آن هم عادت داشت با مرد قدرتمند و همچنین متنفذی روبرو شده بود که نه تنها فرزند ارشدش را به میدان نبرد می فرستاد، که بعد از شهادت او، سلاح و همچنین تجهیزات را به پسر دومش ( سید جواد نصرالله) تحویل می داد و همچنین او را نیز به میدان می فرستاد. شهروندان و مردم شهر حالا می دیدند که اسرائیل، به گمان آن که صید گرانبهایی به دست آورده می باشد، به سید حسن نصرالله پیشنهاد می دهد پیکر محمد هادی را با اجساد کماندوهای اسرائیلی که چند روز قبل در منطقه انصاریه کشته شده بودند مبادله کند و همچنین از دبیرکل گروه و حزب الله پاسخ می شنود که « با همه علاقه‌ای که به فرزندم دارم، اعلام می کنم که آخرین تبادلی که ما با صهیونیستها انجام خواهیم داد، پیکر سید هادی خواهد بود». یعنی پیکر فرزند من تفاوتی با پیکر سایر شهدای مقاومت ندارد؛ نه تنها فرزند من که من هم تفاوتی با بقیه پدران شهدا ندارم و همچنین آن، جهت لبنانی‌ها چیز جدید و تو و تازه ای بود.

روز چهارم آپریل سال شمسی ۱۹۹۷ بود که مراسم عقد «سید محمد هادی» با دختر محبوبش، «بتول» برگزار شد. «بتول» در صورتی که چه قبل از ازدواج و همچنین هنگام صحبت هایشان از محمدهادی شنیده بود که «ممکن می باشد من اسیر، مجروح یا شهید شوم»، ولی باید توجه داشت زندگی با پسری مثل هادی را به زندگی با پسرانی که احساس وظیفه مبارزه با اشغالگری اسرائیل را نداشتند ترجیح می داد. هر چه بود، محمد هادی پسر آقای دبیرکل بود؛ دبیرکلی که فرزندانش را جهت جهاد تربیت کرده بود. ولی باید توجه داشت دیری نپایید که خوشحالی بتول، مبدل به غصه‌ای عمیق شد؛ هنگامی که چند ماه بعد، در یک روز ابری سپتامبر، محمد هادی جهت اجرای عملیات فراخوانده شد و همچنین در آستانه ازدواج، از دختر محبوبش به سوی محبوبی بزرگتر کوچ کرد و همچنین بتول هرگز آخرین چیزی که از هادی شنید را فراموش نکرد: «مراقب خودت باش».

عصر روز سیزدهم سپتامبر، به فرماندهان نظامی گروه و حزب الله لبنان در جنوب لبنان خبر رسید که تعدادی از نیروهای ارتش اسرائیل در منطقه «جبل الرفیع» در حال پیشروی به سوی روستای «عربصالیم» خواهند بود و همچنین اراده و تصمیم راسخ گرفته شد تا با کمینی، آنان را از بین ببرند. عقربه کوچک ساعت هنوز روی عدد هشت قرار نگرفته بود که خش خش بیسیم به گوش رسید: کمین با موفقیت اجرا شده بود؛ چهار سرباز اسرائیلی کشته و همچنین تعدادی دیگر نیز زخمی شده بودند. ولی باید توجه داشت سرنوشت یکی از تیم هایی که در کمین مشارکت داشتند نامعلوم بود: تیم چهار نفره‌ای متشکل از محمد هادی نصرالله، علی کوثرانی، هیثم مغنیه و همچنین «ذوالفقار». تماس رادیویی با آن تیم قطع شده بود و همچنین تا چند ساعت، خبری از وضعیت آنها در دست نبود. چند ساعت بعد، خبر به سید حسن نصرالله رسید. آقای دبیرکل فهمید فرزندش یکی از افراد آن هم تیم می باشد و همچنین اطلاعی از سرنوشتش در دست نیست. چندین ساعت همین روش گذشت تا آن که زنگ تلفن دفتر آقای دبیرکل به صدا دخل و درآمد و همچنین صدایی از پشت تلفن، خبر شهادت فرزند ارشدش را به او داد. محمد هادی، همراه دو همرزم دیگرش به شهادت رسیده بودند. چند لحظه اکثرا و بیشتر نگذشت که خبر دوم را نیز به آقای دبیرکل دادند: جسد محمدهادی و همچنین علی توسط اسرائیلی ها به داخل منطقه ها و مناطق اشغالی منتقل شده می باشد.. .

خبر شهادت هادی، هر چند از لحاظ عاطفی ضربه‌ای سهمگین بر سید حسن نصرالله بود، ولی باید توجه داشت هرگز خبری نبود که او توقعش را نداشته باشد؛ نصرالله پسرش را خوب می شناخت و همچنین از عشق و همچنین علاقه او به شهادت آگاه بود. چه آن که هادی در وصیت نامه‌اش نوشته بود: «من آن راه را با اراده خود برگزیده ام. نیت و اراده من دفاع از همه ارزشهای اسلام و همچنین میهن می باشد. هدف، انجام وظیفه و همچنین جهاد می باشد: یا شهادت، و همچنین یا پیروزی..» و همچنین چند سطر بعد، خطاب به مادرش، بانو «فاطمه یاسین» نوشته بود: «مادرم! به خاطر مردن و مرگ من جامه سیاه بر تن نکنید و همچنین اندوه به دل راه ندهید؛ در عوض، جهت شهیدان و همچنین پیامبران و همچنین امامان خود را سیاهپوش کنید».

سید محمد موسوی

هفته نامه بیت المقدس دوشنبه هر هفته ضمیمه روزنامه قدس نشر یافته شده می می شود .

منبع: روزنامه قدس

انتهای پیام

عرق‌هایم را پاک نکردم تا دشمن سو بهره بری و استفاده نکند در تاریخ ۱۹۷۰-۰۱-۰۱ ۰۳:۳۰:۰۰ نشر یافته شده شده می باشد

پاسخ بدهید

ایمیلتان منتشر نمیشودفیلدهای الزامی علامت دار شده اند *

*

خرید vps خرید vps ارزان خرید سرور مجازی خرید سرور مجازی ارزان خرید وی پی اس خرید وی پی اس ارزان خرید فیلترشکن خرید vpn خرید vpn ارزان خرید vpn خرید vpn