روایتی از روزهای منتهی به شهادت شیخ فضل‌الله نوری تا لحظه بر دار رفتن جان خودت را نجات دادی کافیست!

روایتی از روزهای منتهی به شهادت شیخ فضل‌الله نوری تا لحظه بر دار رفتن جان خودت را نجات دادی کافیست!

|روایتی از روزهای منتهی به شهادت شیخ فضل‌الله نوری تا لحظه بر دار رفتن جان خودت را نجات دادی کافیست! از مسیح داراب|

دکتر  سید جلال‌الدین  مدنی:

صدای شیعه: روز نهم مرداد ۱۲۸۸ آیت‌الله «شیخ‌فضل‌الله نوری» پرچمدار مشروطه مشروعه و همچنین اعلم مجتهدان زمان خود، به حکم دادگاه، بالای دار رفت. غالب تاریخ‌نویسان مشروطه، شیخ‌فضل‌الله نوری را با عنوان طرفدار استبداد معرفی کرده‌اند و همچنین در محکومیتش قلم زده‌اند ولی باید توجه داشت محاکمه و همچنین اعدام آن فقیه پهناور و بزرگ، چهره غیره ای از او در تاریخ باقی گذاشته و همچنین جوی را که در اجتماع قسمتهای آخر عمر او پیدا شد تا آن اقدام را در حضور شهروندان و مردم شهر موجه کند در هم شکست. آقای علی دوانی در جلد اول نهضت روحانیون ایران به نقل از ضیاءالدین دری می‌نویسد: «من تا آن هم وقت با آن هم مرحوم (حاج شیخ‌فضل‌الله) آشنایی نداشتم. زمانی که مهاجرت کردند به زاویه مقدسه یک روز رفتم وقت ملاقات خلوت از ایشان گرفتم. بعد از ملاقات عرض کردم می‌خواهم علت موافقت ابتدایی و اولیه حضرتعالی را با مشروطه و همچنین جهت آن مخالفت ثانویه را بدانم. دیدم آن مرد محترم اشک در چشمانش حلقه زد و همچنین گفت من والله با مشروطه مخالفت ندارم با اشخاص بی‌دین و همچنین فرقه ضاله و همچنین مضله مخالفم که می‌خواهند به مذهب اسلام لطمه وارد بیاورند. روزنامه‌ها را لابد خوانده و همچنین می‌خوانید که چگونه به انبیاء و همچنین اولیاء توهین می‌کنند و همچنین حرف‌های کفرآمیز می‌زنند. من عین حرف‌ها را در کمیسیون‌های مجلس از بعضی شنیدم، از خوف آنکه مبادا بعدها قوانین مخالف شریعت اسلام وضع کنند خواستم از آن کار جلوگیری کنم لذا آن هم لایحه را نوشتم، (منظور اصل دوم متمم قانون اساسی) تمام دشمنی‌‌ها از آن هم لایحه سرچشمه گرفته می باشد». «دکتر تندرکیا» ماجرای دستگیری و همچنین محاکمه و همچنین دار زدن آیت‌الله نوری را درکتاب شاهین از زبان «مدیرنظام نوابی» معروف به «آقا پهناور و بزرگ» افسری که مستحفظ حاج شیخ بوده می باشد چنین می‌نویسد: مدیرنظام می‌گوید: اوضاع شهرستان وخیم بود. مشروطه‌طلبان شهرستان را زیر آتش خود گرفته بودند. مأموریت من در جنوب شهرستان بود. فرمانده به ما پیشنهاد کرد از بیراهه به مجاهدان ملحق شویم، من نپذیرفتم و همچنین خود را کنار کشیدم. تا آنکه می‌گوید: به منزل و خانه شیخ شهید رفتم و همچنین به دستور شیخ شهید تفنگچی‌های محافظ منزل و خانه را به باغ شاه فرستادم؛ گفت من مستحفظ جهت چه می‌خواهم؟ از آن هم پس در منزل و خانه تنها و فقط من ماندم و همچنین میرزا عبدالله واعظ و همچنین آقا حسین قمی و همچنین شیخ خیرالله و همچنین همین؛ آن هم روزها آقا مریض بود و همچنین چلو و همچنین زیره می‌‌خورد. روز چهارم پناهندگی شاه بود که آقا، میرزا عبدالله و همچنین آقاحسین و همچنین شیخ خیرالله را صدا کرد و همچنین گفت: «عزیزان من، اینها با من کار دارند نه با تو. آن منزل و خانه مورد هجوم اینها خواهد شد. از تو هیچ کاری ساخته نیست. من ابداً راضی نیستم که بیهوده جان تو به‌خطر بیفتد. بروید منزل و خانه‌های خودتان و همچنین دعا کنید. ایشان هم بعد از آه و همچنین ناله رفتند. من ماندم و همچنین آقا… راستی یادم رفت بگویم دیروزش در اتاق پهناور و بزرگ همه جمع بودیم و همچنین آقایان هر یک به عقل خودشان راه علاجی به آقا پیشنهاد می‌کردند و همچنین او جواب‌هایی می‌‌داد، یک مرتبه آقا رویش را به من کرد و همچنین به اسم فرمود آقا پهناور و بزرگ‌خان تو چه عقلت می‌رسد؟ من خودم را جمع و همچنین جور کردم و همچنین عرض کردم آقا من دو چیز به عقلم می‌رسد: یکی آنکه در منزل و خانه‌ای پنهان شوید و همچنین مخفیانه به عتبات بروید، آنجا در امن و همچنین امان خواهید بود و همچنین بسیارند افرادی که با جان و همچنین دل، تو را در منزل و خانه‌شان منزل خواهند داد. فرمودند: آنکه نشد در صورتی که من پایم را از آن منزل و خانه بیرون بگذارم اسلام رسوا خواهد شد. جدید و تو و تازه مگر می‌گذارند؟! خب! دیگر چه؟ عرض کردم دوم آنکه مانند خیلی‌ها تشریف ببرید به سفارت. آقا تبسم کرده فرمود شیخ خیرالله برو و همچنین ببین زیر منبر چیست؟ شیخ خیرالله رفت و همچنین از زیر منبر یک بقچه قلمکار آورد فرمود بقچه را بازکن، باز کردم، چشم همه ما خیره شد. دیدیم یک بیرق خارجی می باشد! خداوند تبارک و تعالی شاهد می باشد من که مستحفظ منزل و خانه بودم اصلاً‌ نفهمیدم آن بیرق را کی آورد و همچنین از کجا آورد؟ دهان همه ما از تعجب باز ماند! فرمود: حالا دیدید؟ آن را فرستاده‌اند که من بالای منزل و خانه‌ام بزنم و همچنین در امان باشم ولی باید توجه داشت رواست که من بعد از ۷۰ سال شمسی که محاسنم را جهت اسلام سفید کرده‌ام حالا بیایم و همچنین بروم زیر بیرق کفر؟ بقچه را از آن هم راهی که آمده بود پس فرستاد! روز چهارم بود، چهارم رفتن شاه به سفارت. نزدیک نصف شب دیدیم در می‌زنند. وا کردیم، میرزاتقی‌خان آهی بود. به آقا خبر دادیم، گفت بفرمایند تو. رفت تو. گفت میرزاتقی‌خان چه عجب یاد ما کردی آن وقت شب چرا؟! گفت آقا کار واجبی بود. از امام و پیشوا جمعه و همچنین امیربهادر پیغامی دارم… گفت بفرمایید ببینم چه پیغامی دارید؟ گفت پیغام داده‌اند که ما در سفارت روس هستیم و همچنین در اینجا مخلای طبع تو یک اتاق آماده کرده‌ایم. خواهش می‌کنیم جهت حفظ جان شریفتان قدم رنجه فرمایید و همچنین بیایید اینجا البته می‌دانید در شرع مقدس حفظ جان از واجبات می باشد. گفت میرزاتقی‌خان از قول من به امام و پیشوا جمعه بگو تو حفظ جان خودت را کردی کافی می باشد مورد بهره بری و استفاده و نیاز ضروری نیست حفظ جان مرا بکنی! آن هم شب هم گذشت. شب چهارم بود. فردا یا پس فردا یا پس فردایش درست یادم نیست. روز پنجم یا ششم، آقا مرا خواست. رفتم توی کتابخانه. گفت فرزند! تو جوانی، جوون رشیدی هم هستی – بیست و همچنین هفت، هشت ساله بودم – من حیفم می‌آید که تو بی‌خود کشته شوی. اینجا می‌مانی چه کنی؟ برو فرزند. از اینجا برو! من قلباً به آن امر راضی نبودم. رفتم در اندرون. حاج‌میرزاهادی (پسر شیخ نوری) را صدا کردم، گفتم آقا مرا جواب کرده، تکلیفم چیست؟ حاج میرزاهادی رفت و همچنین به خانم بحث و داستان را گفت که یک مرتبه ضجه خانم‌ها بلند شد. نمی‌‌خواستند من بروم! آقا از کتابخانه ملتفت شد و همچنین حاج‌میرزاهادی را صدا زد و همچنین گفت آن سروصداها چیست؟! می‌خواهید جوون شهروندان و مردم شهر را به کشتن بدهید… همه ساکت شدند و همچنین من رفتم توی کتابخانه. زانوی آقا را همانطور که نشسته بود بوسیدم که مرخص شوم فرمود: فرزند من خیلی خیالات جهت تو داشتم افسوس که دستم کوتاه شد. برو پسرجان برو تو را به خداوند تبارک و تعالی می‌سپارم» (رفت و آمد و مراجعه می شود به جلد اول نهضت روحانیون ایران، تألیف آقای علی دوانی، ص ۱۵۰ و همچنین بعد). ده‌ها فرد یا شخص روز ۱۱ ماه رجب وارد منزل شیخ فضل‌الله شدند. او همچنین را دستگیر کرده و همچنین با درشکه به اداره نظمیه بردند و همچنین زندانی کردند. ریاست نظمیه یپرم‌خان ارمنی از فاتحان تهران بود. مورخان به صور متنوع و گوناگون و مختلف جریان بعد از بازداشت حاج شیخ‌فضل‌الله را نقل کرده‌اند. محاکمه‌ای که ترتیب داده شده با حضور چند فرد یا شخص و همچنین حاکم آن هم حاج‌شیخ ابراهیم زنجانی بود. نامبردگان عصر روز ۱۳ رجب شیخ را به عمارت خورشید واقع در کاخ گلستان بردند. تالار مفروش نبود، وسط تالار یک میز گذاشته بودند، یک طرف میز یک صندلی بود و همچنین یک طرف دیگرش یک نیمکت. شش فرد یا شخص روی آن نیمکت حاضر و همچنین آماده نشسته بودند. شیخ را روی صندلی نشاندند. مدیرنظام می‌گوید: من توی درگاه ایستاده بودم تقریباً ۲۰ فرد یا شخص تماشاچی هم بود. مجاهد و همچنین غیرمجاهد ولی همه از هم‌عقیده‌های خودشان بودند که به ایشان اجازه وارد شدن داده بودند. ۳ فرد یا شخص از آن ۶ مستنطق را می‌شناختم. یکی حاج شیخ‌ابراهیم زنجانی بود من او را می‌شناختم. اصلاً معلوم نبود آن آخوند چه دین و همچنین آیینی دارد. در رأس آن ۶ فرد یا شخص مستنطق شیخ‌ابراهیم قرار داشت که فوراً شروع کرد به سوالات، از اول تا آخر همه‌اش از تحصن حضرت عبدالعظیم سوال کرد که چرا رفتی؟ چرا آن هم حرف‌ها را زدی؟ چرا آن هم چیزها را نوشتی؟ پول از کجا آورده‌ای و همچنین از آن چیزها. و همچنین آقا جواب می‌داد. خیلی می‌خواستند بدانند آقا مخارج حضرت عبدالعظیم را از کجا می‌آورده. آقا هم یکی یکی قرض‌های خود را شمرد و همچنین آخر سر گفت دیگر نداشتم که خرج کنم اگرنه باز هم در حضرت عبدالعظیم می‌ماندم. یکی از آن هم ۶ فرد یا شخص از آقا سوال کرد مگر محمدعلی‌شاه مخارج حضرت عبدالعظیم تو را نمی‌داد؟ آقا جواب داد شاه وعده‌هایی کرده بود ولی به وعده‌های خود وفا نکرد. در ضمن استنطاق، آقا اجازه نماز خواست، اجازه دادند. آقا عبایش را آن هم نزدیکی روی صحن اتاق پهن کرد و همچنین نماز ظهرش را خواند ولی باید توجه داشت دیگر نگذاشتند نماز عصرش را بخواند. آقا آن روزها همین‌روش مریض بود و همچنین پایش هم از آن هم وقت تیر خوردن درد می‌کرد. زیر بازوی او را گرفتیم و همچنین دوباره روی صندلی نشاندیم و همچنین دوباره استنطاق شروع شد. دوباره شروع کردند در اطراف تحصن حضرت عبدالعظیم سوالات کردند. در ضمن سوالات یپرم از در پایین آهسته وارد تالار شد و همچنین ۶-۵ قدم پشت‌سر آقا جهت او صندلی گذاشتند و همچنین نشست. آقا ملتفت آمدن او نشد. چند دقیقه‌ای که گذشت یک واقعه‌ای پیش‌ آمد که تمام اوضاع تالار را تغییر داد. در اینجا من از آقا یک قدرتی دیدم که در تمام عمرم ندیده بودم. تمام تماشاچیان وحشت کرده بودند. تن من می‌لرزید. یک مرتبه آقا از مستنطقین پرسید: کدام یک از تو یپرم‌خان هستید؟! همه به احترام یپرم سر جای‌شان بلند شدند و همچنین یکی از آنها با احترام یپرم را که پشت‌سر آقا نشسته بود نشان داد و همچنین گفت یپرم‌خان ایشان خواهند بود. آقا همینطور که روی صندلی نشسته بود و همچنین ۲ دستش را روی عصا تکیه داده بود به طرف چپ نصفه دوری زد و همچنین سرش را برگرداند و همچنین با تغیر گفت: یپرم تویی؟! یپرم گفت: بله! شیخ فضل‌الله تویی؟! آقا جواب داد بله منم! یپرم گفت: تو بودی که مشروطه را حرام کردی؟! آقا جواب داد: بله! من بودم و همچنین تا ابدالدهر هم حرام خواهد بود. مؤسسان آن مشروطه همه لامذهبان خواهند بود و همچنین شهروندان و مردم شهر را فریب داده‌اند. آقا رویش را از یپرم برگرداند و همچنین به حالت اول خود درآورد. در آن موقع که آن کلمات با هیبت مخصوص از دهان آقا بیرون می‌آمد نفس از در و همچنین دیوار بیرون نمی‌آمد، همه ساکت شده گوش می‌دادند. تن من رعشه گرفت، با خود می‌‌گفتم آن چه کار خطرناکی می باشد که آقا دارد در آن ساعت می‌کند؟ آخر یپرم ریاست مجاهدان و همچنین ریاست نظمیه آن هم وقت بود! بعد از چند دقیقه یپرم از آن هم راهی که آمده بود رفت و همچنین استنطاق هم تمام شد… فردای شهادت آقا، ورقه‌ای نشر یافته شده شد راجع به محاکمه شدن آقا چیزهایی در آن هم نوشته بودند که ابداً و همچنین اصلاً ربطی به آنچه من روز پیش دیده و همچنین شنیده بودم نداشت! مدیرنظام می‌افزاید: از آن هم وقت آقا می‌دانست که او را می‌کشند. بویژه هنگام و زمانی که که موقع برگشتن در توپخانه، آن هم بساط را دید دیگر حتم داشت. خود من در آن هنگام به فاصله یک متری آقا به لنگه شمالی در نظمیه تکیه داده بودم، به کلی روحیه‌ام را باخته بودم، هیچ امیدی نداشتم. شب قبلش دار را در مقابل بالاخانه‌ای که آقا در آن هم حبس بودند برپا کرده بودند. صحن توپخانه مملو از خلق بود. ایوان‌های نظمیه و همچنین تلگرافخانه و همچنین تمام اتاق‌ها و همچنین پشت‌بام‌های اطراف مالامال جمعیت بود. دوربین‌های عکاسی در ایوان تلگرافخانه و همچنین چند گوشه و همچنین کنار دیگر مجهز و همچنین مسلط به روی پایه‌ها سوار شده بودند. همه‌چیز گواهی می‌داد که هیچ جای امیدی نیست. تمام مقدمات اعدام از شب پیش تهیه دیده شده بود! یک حلقه مجاهد، دور دار دایره زده بودند. چهارپایه‌ای زیر دار گذاشته شده بود. شهروندان و مردم شهر مسلسل کف می‌زدند و همچنین یک ریز فحش و همچنین دشنام می‌دادند. هیاهوی عجیبی صحن توپخانه را پر کرده بود که من هرگز نظیر آن هم را ندیده بودم. ناگهان یکی از سران مجاهدان که غریبه بود و همچنین من او را نشناختم به سرعت وارد نظمیه شد و همچنین راه پله‌های بالا. پیش گرفت تا برود پله‌های بالا آقا سرش را از روی دست‌هایش برداشت و همچنین به آن هم شخص آرام گفت: در صورتی که من بایستی و حتما بروم آنجا (با دست میدان توپخانه را نشان داد) که معطلم نکنید. آن هم شخص جواب داد: هم اکنون تکلیف معین می‌می شود و همچنین با سرعت رفت بالا و همچنین بلافاصله برگشت و همچنین گفت: بفرمایید آنجا! (میدان توپخانه را نشان داد). آقا با طمأنینه برخاست و همچنین عصازنان به طرف نظمیه رفت. جمعیت جلوی در نظمیه را مسدود کرده بود. آقا زیر در مکث کرد. مجاهدان مسلح شهروندان و مردم شهر را پس و همچنین پیش کرده راه را جلوی او باز کردند. آقا همانطور که زیر در ایستاده بود نگاهی به شهروندان و مردم شهر انداخت و همچنین رو را به آسمان کرد و همچنین آن آیه را تلاوت فرمود: «و همچنینَ اُفُو همچنینِضُ اَمْری اِلَی‌الله اِنَ‌‌اللهَ بَصیرٌ بِالْعِباد» و همچنین به طرف دار به راه افتاد… روز ۱۳ رجب ۱۳۲۷ قمری بود. روز تولد امیرالمؤمنین علی علیه‌السلام. یک ساعت و همچنین نیم به غروب مانده بود. در همین گیراگیر باد هم گرفت و همچنین هوا به هم خورد. آقا ۷۰ ساله و همچنین محاسنش سفید بود. همینطور عصازنان و همچنین به روش آرام و همچنین با طمأنینه به طرف دار می‌رفت و همچنین شهروندان و مردم شهر را تماشا می‌کرد. یک مرتبه به عقب برگشت و همچنین صدا زد «نادعلی»… نادعلی فوراً جمعیت را به هم زد و همچنین پرید و همچنین خودش را به آقا رسانید و همچنین گفت بله آقا! شهروندان و مردم شهر که یک جار و همچنین جنجالی جهنمی راه انداخته بودند یک مرتبه ساکت شدند و همچنین می‌خواستند ببینند آقا چکار دارد، خیال می‌کردند مثلاً وصیتی می‌خواهد بکند، حالا همه منتظرند ببینند آقا چکار می‌‌کند… دست آقا رفت توی جیب بغلش و همچنین کیسه‌ای درآورد و همچنین انداخت جلوی نادعلی و همچنین گفت: علی آن مهرها را خرد کن! الله‌اکبر کبیر! ببینید در آن هم ساعت بی‌صاحب، آن مرد ملتفت چه چیزهایی بوده نمی‌خواسته بعد از خودش مهرهایش به دست دشمنانش بیفتد تا سندسازی کنند… نادعلی همانجا چند تا مهر از توی کیسه درآورد و همچنین جلوی چشم آقا خرد کرد. آقا بعد از آنکه از خردشدن مهرها مطمئن شد به نادعلی گفت برو و همچنین دوباره راه افتاد و همچنین به پای چهارپایه دار رسید. پهلوی چهارپایه ایستاد. اول عصایش را به جلو میان جمعیت پرتاب کرد، قاپیدند. عبای نازک مشکی تابستانی دوشش بود. عبا را درآورد و همچنین همانطور که جلو میان شهروندان و مردم شهر پرتاب کرد، قاپیدند. زیر بغل آقا را گرفتند و همچنین از دست چپ رفت روی چهارپایه رو به بانک شاهنشاهی و همچنین پشت به نظمیه قریب ۱۰ دقیقه جهت شهروندان و مردم شهر صحبت کرد. چیزهایی که از حرف‌های او به گوشم خورد و همچنین به یادم مانده اینها خواهند بود: «خدایا تو خودت شاهدی که من آنچه را که بایستی و حتما بگویم به آن شهروندان و مردم شهر گفتم، خدایا تو خودت شاهد باش که من جهت آن شهروندان و مردم شهر به قرآن تو قسم یاد کردم گفتند قوطی سیگارش بود. خدایا خدایا تو خودت شاهد باش در آن دم آخر باز هم به آن شهروندان و مردم شهر می‌گویم که مؤسسین آن اساس لامذهبین خواهند بود که شهروندان و مردم شهر را فریب داده‌‌اند، آن اساس مخالف اسلام می باشد… محاکمه من و همچنین تو شهروندان و مردم شهر بماند پیش پیغمبر محمد بن عبدالله…». بعد از آنکه حرف‌هایش تمام شد عمامه‌اش را از سرش برداشت و همچنین تکان تکان داد و همچنین گفت از سر من آن عمامه را برداشته‌اند از سر همه برخواهند داشت. آن را گفت و همچنین عمامه‌اش هم همانطور به جلو میان جمعیت پرتاب کرد، قاپیدند. در آن وقت طناب را به گردن او انداختند و همچنین چهارپایه را از زیر پای او کشیدند و همچنین طناب را بالا کشیدند… تا چهارپایه را از زیر پای او کشیدند یک مرتبه تنه سنگینی کرد و همچنین کمی پایین افتاد ولی باید توجه داشت ۲ باره بالا کشیدند و همچنین دیگر هیچ‌کس از آقا کمترین حرکتی ندید! بعد از آنکه آقا، جان تسلیم کرد، دسته موزیک نظامی پای دار آمد و همچنین همانجا وسط حلقه شروع کرد به زدن و همچنین مجاهدان با تفنگ‌های‌شان همینطور می‌رقصیدند. هنگام و زمانی که که موزیک راه افتاد مخالفان که توی ایوان جمع بودند کف می‌زدند و همچنین شادی می‌کردند.
***

جلال آل‌احمد در کتاب غرب‌زدگی جهات پیشروی فرهنگ غرب را گفتن می‌کند تا به آنجا می‌رسد که می‌گوید «… و همچنین روحانیت نیز که آخرین برج و همچنین باروی مقاومت در قبال فرنگی بود از آن هم زمان مشروطیت چنان در مقابل هجوم مقدمات ماشین در لاک خود فرورفت و همچنین چنان درِ دنیای خارج را به روی خود بست و همچنین چنان پیله‌ای به دور خود تنید که مگر در روز حشر بدرد، چرا که قدم به قدم عقب نشست. آنکه پیشوای روحانی طرفدار مشروعه در نهضت مشروطیت بالای دار رفت خود نشانه‌ای از آن عقب‌نشینی بود و همچنین من با دکتر تندرکیا موافقم که نوشت شیخ‌شهید نوری نه به عنوان مخالف «مشروطه» که خود در اوایل امر مدافعش بود، بلکه به عنوان مدافع ‌«مشروعه» بایستی و حتما بالای دار بود و همچنین من می‌افزایم- و همچنین به عنوان مدافع کلیت تشیع اسلامی- به همین علت بود که در کشتن آن هم شهید همه به انتظار فتوای نجف نشستند. آن هم هم در زمانی که پیشوای روشنفکران غرب‌زده ملکم‌‌خان مسیحی بود و همچنین طالبوف سوسیال دمکرات قفقازی و همچنین به هر حال از آن هم روز بود که نقش غرب‌زدگی را همچون داغی بر پیشانی ما زدند و همچنین من نعش آن هم بزرگوار را بر سرِ دار همچون پرچمی می‌دانم که به علامت استیلای غرب‌زدگی بعد از ۲۰۰ سال شمسی کشمکش بر بام سرای آن مملکت افراشته شد. و همچنین اکنون در لوای آن پرچم ما شبیه به قومی از خودبیگانه‌ایم…» (غرب‌زدگی، جلال آل‌احمد (۱۳۴۱)، ص ۷۸).
منبع: تاریخ تحولات سیاسی و همچنین روابط خارجی ایران، دفتر انتشارات اسلامی

انتهای پیام

روایتی از روزهای منتهی به شهادت شیخ فضل‌الله نوری تا لحظه بر دار رفتن جان خودت را نجات دادی کافیست! در تاریخ ۱۹۷۰-۰۱-۰۱ ۰۳:۳۰:۰۰ نشر یافته شده شده می باشد

پاسخ بدهید

ایمیلتان منتشر نمیشودفیلدهای الزامی علامت دار شده اند *

*

خرید vps خرید vps ارزان خرید سرور مجازی خرید سرور مجازی ارزان خرید وی پی اس خرید وی پی اس ارزان